تبليغاتX
حلقه شاعران نور

حلقه شاعران نور

هنر ، شعر و ادبیات

 

 

 

نویسنده: ياسمينا رضــا

 

كارگردان: حامد رمضانی

 

 

 

 

هــنـــــــر

 

 

 

 

 

بازيگران:

 

نبی تير

 

هادی خزايی

 

حامد رمضانی

 

 

 

موسيقی وترانه:

 

علی رستم نژاد

 

 

 

كاری از گروه تئاتر مهر

 

 

 

۱۵ ــ ۱۸ دی ماه ۸۶   

 

نور؛ خيابان معلم؛ سالن آمفی تئاتر نيما

 

ساعت ۵ عصر

 

 

از شما فرهيختگان گرامی برای تماشای اين نمايش دعوت به عمل می آيد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/12ساعت 3:46  توسط حامد رمضاني  | 

 

داستان بزرگداشت نيما در ميهمان خانه ی مهمان كش

 

 

   

 

                                                              

به بهانه ی يكصد و دهمين سال تولد نيما همايشي در شهر نور  برگزار شد كه يك بار ديگر نشانه اي بود از غربت نيما در شهر و ديارش و بي هنري مدعيان  فرهنگ و هنر. البته پيش از اين ها هم فريب و كاسب كاري اين گروه (مؤسسه ی فرهنگي و هنري  جواد توكلي...) بر بسياري از اهل هنر معلوم بود ؛  دو موسسه در شهر كه بر سر سوءاستفاده از نام هنر باهم رقابت دارند و دكان كيد و مكر گشوده اند...باري به هر حال... طبق دعوت اين شخص جمعي از  شاعران  شهر و استان نيز در هتل نارنجستان جمع شدند تا شاهد همايشي در خور نيماي بزرگ باشند . با ورود به لابي هتل به انبوه چهره هايي برخورديم كه شايد با تنها چيزي كه بيگانه مي نمودند ، شعر و ادبيات بود(رانندگان تاكسي ، مشاورين املاك ، بقال، دلال،   جمعي از كسبه و اصناف محترم شهرستان ). ياد اين شعر نيما افتادم و با خودم زمزمه كردم "من دلم سخت گرفته است از اين ميهمانخانه ی مهمانكش روزش تاريك..." 

از بي نظمي و تاخير در شروع برنامه كه بگذريم ...بعد از چند لحظه اعلام شد كه سالن همايش گنجايش مدعوين را ندارد و ديگر مدعوين كه همه ی آنها از شاعران بودند، پشت در ماندند... اين شخص  (جواد) با دور و بری هایش براي تبليغات و كسب سود شخصي ، بي هنر ترين افراد را در همايشي كه داعيه ی شعر را دارد شركت مي دهد و بعد در حالي كه به شاعران لبخند وقيحانه مي زند ، خودش جلوي در مي ايستد و به جاي پوزش و عذر خواهي ، مانع ورود ايشان مي شود ... حالا چه خواهيد گفت اگر شبي قبل از اين مراسم خودش شاعران را رسما دعوت كرده باشد وحتي من به حساب رفاقت و علاقمندي به نیما ، در كار ها ي مراسم به او كمك كرده باشم؟؟؟

من كه ازبرگزاري اين همايش و حضور خودم درآن مكان متاسف شدم  با خودم گفتم اين رفتار در دعوت از مهمانان يك عروسي هم قبيحانه و بي شرمانه است ، چه برسد به يك همايش ادبي آن هم به اعتبارنام نيما ...اگر كسي مي خواهد برود دلالي و كاسبي وهر كار محترمانه يا نامحترمانه ی ديگري به خاطر پول انجام بدهد ، برود بدهد...اما اگر قرار باشد هنر و شعر را دستاويزي براي منفعت طلبي قرار دهد و ميراث فرهنگي و هنري ما را لجن مال كند، بايد فاتحه ی خودش را خوانده فرض كند و انتظار سكوت  و همراهي از طرف دغدغه مندان هنر و ادب نداشته باشد ... اين شخص مدعي هنر رفته و ميليون ها تومان از اشخاص حقيقي و حقوقي به خاطر بزرگداشت شعر و ادبيات  وبه صرف نام نيما پول گرفته ... اگر اسم اين كار سوء استفاده نيست پس چيست؟...نه !  من نمي توانم همه ی اين رفتار ها را به حساب حماقت بگذارم ... اين ها حتي اندك تعهدي هم به شعر و فرهنگ ندارند كه حداقل حرمت و شان مدعوين را حفظ كنند... براي من حضور در آن مراسم موهن به قدري عذاب آور بوده كه علي رغم رابطه شخصي با برگزار كنندگان آن نتوانستم ماندن در آنجا را تحمل كنم...البته ديگر پيداست كه اين افراد جز به سركيسه كردن و كسب سود مادي به چيز ديگري فكر نمي كنند و گاري دوره گردي و قِر و اطوار مطربي و  مؤسسه هنري برايشان فرقي نمي كند و چه در مجلس عروسي يا در كنسرت  و چه در رو حوضي  يا تئاتر به دنبال پول هستند ؛ فقط ترجيح مي دهند با كت و شلوار اتو كشيده و لقب و عنوان "استاد" ،  "صدقه"  جمع   كنند ... ديگر دست نحس اين آدم فروشان  و هنر فروشان حتي براي نيما هم رو شده است:

 

 

من از اين دونان شهرستان نيم

خاطـــــر پر درد كوهســــتانيم

 

 

 


 

ری را

 

« ری را»...صدا می آید امشب
از پشت « کاچ» که بند آب
برق سیاه تابش تصویری از خراب
در چشم می کشاند.
گویا کسی است که می خواند...
 
اما صدای آدمی این نیست.
با نظم هوش ربایی من
آوازهای آدمیان را شنیده ام
در گردش شبانی سنگین؛
زاندوه های من
سنگین تر.
و آوازهای آدمیان را یکسر
من دارم از بر.
 
یکشب درون قایق دلتنگ
خواندند آنچنان؛
که من هنوز هیبت دریا را
در خواب
 می بینم.
 
ری را. ری را...
دارد هوا که بخواند.
درین شب سیا.
او نیست با خودش،
او رفته با صدایش اما
خواندن نمی تواند.
 

                                            نیمای بزرگ یوش

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/22ساعت 21:2  توسط حامد رمضاني  | 

 

مگر می توانیم تو را فراموش کنیم

 بلند شو ...تو را به خدا بلند شو....

 

تیرداد نصری هم رفت...رفت 

 

www.tirdadnasri.com

 

 

 

من در ميان شما هستم
درست در وسط قاه و قاه و پچپچه ، در وسط رد و بدل كردن دلايل و برهان ها
كه زير نور موج دار چراغ
طرح هاي كاغذ ديواري
موج مي زنند  طرف من
و صندلي ام هر چند رو به ستاره هاي شب است
و صندلي ام هر چند پشت به همهمه هاست
من اما
ميان شما نيستم جايي ميان زيستن و تعليقم ،
چيزي درون من سرريز شده انگار
ديوان حافظ شيراز فال مي گيرم …….. :
« خرم آنروز كزين منزل ويران بروم–راحت جان طلبم وز پي جانان بروم »
« گرچه دانم كه به جايي نبردراه غريب–من ببوي سر آن زلف پريشان بروم »
                                              

                                                            (زنده یاد تیرداد نصری)

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/08ساعت 17:36  توسط حامد رمضاني  | 

 

 

 

فريد الدين عطار

 

روزگاري شد كه تا شد بي شكي

 

من تويي و تو مني، هردو يكي

 

تو مني يا من توام،  چند از دويي

 

يا توام من، يا تو من، يا تو تويي

 

چون تو من باشي و من تو بر دوام

 

هردو تن باشيم يك تن، والسلام

 

چون "دويي" برجاست درشركت بتافت

 

چون "دويي" برخاست توحيدت بيافت

 

تو دراو گم گرد، توحيد اين بود

 

گم شدن، گم كن، كه تفريد اين بود

 

 


 

 

حمیده شیردل

 

رفتم عاشق شوم که برگشتی، رفتم عاشق شدم ولی این بار

 

بی تو روز های من پر شد ازستاره، پشت بام، از سیگار

 

هی شلوغ می شود دلم هرشب، توهنوز هم ورود ممنوعی

 

پشت این مثلث قرمز گرمم از تو، از گریه، از دیوار

 

هی خیال می کنم که نقاشم عکس جنگ می کشم که برگردی

 

اینطرف سرزمین من پراز خون است، آنطرف تویی سردار

 

حجم بغض من سنگین تر شد وحس کردم چیزی ازخودم سررفت

 

یک دقیقه برگشتی، یک دقیقه پیش از من، یک دقیقه از آوار

 

مثل بمب دستی شد واژه های من یعنی : انفجار نزدیک است

 

باید ازشعر من فراری شد...

 

         ده... نه... هشت... هفت... شش... پنج... چهار.......

             

 


 

حامد رمضانی (...ازآنروزها)

آن همسفر ای کاش تأ مل می کرد

این عابر خسته را تحمل می کرد

وقت گذر از فاصله دستا نش را

بر راه میان من و ما  پل می کرد

      ***

از آبی بی کرانه برمی گشتند

بر ساحلی از ترانه  برمی گشتند

با قایق شعر تا غزل  می راندند

وقتی که به سوی خانه  برمی گشتند

      ***

شب بود، طلوع   داشت پیدا می شد

یک رازمگوی  داشت رسوا می شد

خورشید که از کرانه بالا می رفت

خون بود که قطره قطره دریا می شد

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/07/16ساعت 1:15  توسط حامد رمضاني  | 

 

تحلیل هم زمانی و تحلیل در زمانی ( پرسشی از تیرداد نصری)

این بحث در وبلاگ زیر نیز مفتوح است

 www.nasri2.blogfa.com 

 

می‌نویسم، با خبراز پوچی دنیا، و نه پریشان از آن،

می‌دانم که امکان زیادی برای نجاتش نداریم؛امّا...

هنوز هم می‌توانیم ایستادگی کنیم.

 

فردریش دورنمات

 

 

 

حتما زیر پلکهایمان جایی برای ملا قات هست

 

حتما زیر پوستهایمان زمین محدود دیده می شود 

 

حتما علف از استخوانهایمان می روید

 

اینجا کسی زنده بیرون نمی رود .....

 

جمال محرمی

 

 

 


 

 

جناب آقای تیرداد نصری در پاسخ به پرسشی ازجانب من،بحث و

 

موضوعی رو فتح باب کردن که به نظرم پیگیری اون وهمین طور

 

با مشارکت دوستان شاعر،می تونه بسیار مفید فایده باشه...

 

 

 

از نصری به حامد رمضانی

 

 

خسته نباشید


من همیشه به این وب سر میزنم....خیالت را راحت کنم.

 

یک بار به نظرم مطلبی در یک کامنت از تو خواندم که :

 

.......خوب است نصری در باره تحلیل همزمانی و تحلیل

 

در زمانی توضیحی می داد.اگراشتباه نکرده ام وتواین سوال

 

راداشتی ....لطفن برایم بنویس چون اینجور(تحلیل های درزمانی )

 

 خیلی بیشتر از تصور من جای (تحلیل  همزمانی ) را گرفته...

 

ومن لازم میبینم که که در باره اش گفتگویی بشود.....

 
این اشتباه گرفتن ..نتایج فوق العاده عجیب وغریبی را در حیطه

 

(عمل خلاقیت شاعرانه ) بوجود میاورد (....که آورده ).


من در جاهای دیگری این مطلب را به این شکل هم مطرح کرده ام    

 

که : شاعرانی هستند كه به درک (ماقبل سوسوری ) از زبان

 

رسیده اند (بدون اینکه بدانند).

 

به جای ایستادن در موضع سوسوری از زبان و رفتن به سمت

 

(رولان بارتی) اززبان.


آن (در زمانی ) و (همزمانی )....و این (ماقبل سوسوری  ) و (رولان

 

بارتی)......حدودن یک معنی میدهند.

 

من اثری خوانده ام که کاملن ماقبل سوسوري عمل کرده در حالی

 

که مولف جوان وتیوری شناسش در بالای همان شعرش مینویسد که

 

به اجرای سوسوری در شعر دارد عمل میکند (..یا : معتقد است ....)

 

من سوال را وارونه میکنم : چرا از تمام قالب های شناخته شده عروض،

 

شاعران ما  فقط قالب غزل را عمل میکنند ؟؟ چرا مثنوی و یا چهارپاره

 

کار نمیکنند ؟؟


باز هم سوال را وارونه میکنم : از شاعران بسیار مطرح ما مثل

 

 نیما...شاملو... فروغ ... سپهری ...اخوان...نادرپور.......

 

همه چهارپاره سرای قهاری بودند ؟ ونه غزل سرای قهاری ؟؟


چه رابطه ای هست میان چهار پاره و شعر سپید........وچه عدم ارتباط

 

قهارانه ای هست میان شعر سپید و غزل ؟


چرا غزل سرای حرفه ای (مثل هوشنگ ابتهاج) و(سیمین بهبهانی)

 

هیچ وقت سپید سرا نشدند ؟


منتظر جواب

تیرداد نصري


 


 

 

حامد رمضانی به  تیرداد نصری

 

 

جناب آقاي تيرداد نصري عزيز- سلام.

 

بي نهايت سپاسگزارم از لطف و توجهي كه به من دارين.

 

موضوع طرح اون پرسش دقيقا از اونجا شروع شد كه احسان رستمي

 

نقد ونظري داشت روي يكي از كارهاي منوچهري دامغاني و مسعود

 

سعد سلمان و شما نوشته بودين كه لازمه قبل از هر چيز روي يك اثر،

 

تحليل و خوانش در زماني انجام بشه. حالا براي من اين پرسش

 

مطرح شد كه:

 

(تحليل همزماني چيست؟ ، تحليل درزماني چگونه تحليلي است ؟)

 

 --  آيا منظورازاين عبارت (درزماني) يك نوع تحليل با نگاه تاريخيه

 

 يا اينكه مثلا ما در تحليل يك كار زمان سرايش اون رو در نظر

 

داشته باشيم؟؟؟       

 

- منظوراززمان اينجا زمان واقعيه يا زمان روايي خود اثر؟

 

- وآيا اين واژه به نوع برتحليل مضموني ازشعر ناظر بوده؟؟؟

به هر حال اين دو كلمه سوال هاي زيادي تو ذهنم به وجود آوردن

 

كه هنوزهم به پاسخي نرسيدم.لطفا ضمن توضيح بيشتر در اين دو

 

مورد و شرح جزئيات و شاخص هاشون، كتاب يا مقالاتي رو كه

 

مي تونه به حل اين ابهامات كمك كنه،معرفي بفرمائين.

 

 

 

 

واما پرسشتون:

 

- چه ر ابطه ای هست میان چهار پاره و شعر سپید........و چه عدم

 

ارتباط قهارانه ای هست میان شعر سپید و غزل ؟

غزل اصلا انگار از بقيه قالب هاي ما يه جور تافته جدا بافته بوده. 

 

هميشه يه تسلط و هژموني خاصي داشته.شايد به خاطر خود تغزل.(؟)

 

يه چيز جالب : غزل تنها قالبيه كه اسمش دقيقا از مضموني كه ميخواد

 

مطرح كنه اخذ شده : تغزل. ولي قالب هاي ديگه اسامي شون مربوط

 

به شكل و ويژگي هاي فني يا كاركردي شونه.مثلاچهارپاره ، مثنوي=

 

دوتايي ، ترجيع بند ، مستزاد، تركيب بند،قطعه ، قصيده و بحر طويل

 

هيچكدوم اسمشون بيانگر محتوي يا مفهوم خاصي نيست. يه چيز ديگه

 

اينكه تا جايي كه اطلاع دارم به غير از غزل توي قالبهاي ديگه زماني

 

كه يك قالب تو دور بوده ، قالب هاي ديگه(به جز غزل) ازرده خارج

 

بودن. تو هر دوره اي كه نگاه ميكنيم مي بينيم كه غزل جدا از سير

 

عادي تاريخ ادبيات، زندگي مستقل خودش رو داره با كمي فرازوفرود،

 

ولي هميشه بوده... مثلا دوره خراساني كه اوج دوره حماسه سرايي و

 

نيز ادبيات تعليميه ، رودكي و رابعه غزل هاي بيمانندي دارن...

 

 

به استثنای غزل، قالب هاي ديگه فقط تو يه زمان خاصي بنا به دلايل

 

تاريخي و اجتماعي خودشون وجود دارن و بعد كنار گذاشته ميشن...

 

واين مسير انقدر ادامه پيدا كرد تا رسيد به نقطه صفر وآغازينش يعني

 

بازگشت ادبي (جالبه كه بين بزرگان جريان بازگشت ادبي ، تمايل به

 

سرودن درقالب هاي كهنه و منسوخ بيشتره و زياد كاري به كار غزل

 

هم ندارن )و بعد هم انقلاب نيما و...به نوعي ميشه گفت كه شعر نو و

 

سپيد ادامه حركت وتغييرات وتحولات در قالب هاي پيشين(به جزغزل)

 

بوده وپاسخي بود به بن بستي كه قطعه و قصيده ومثنوي وچهار پاره

 

به اون دچار شدن...بنا بر اين طبيعيه كه نيما و شاملو و اخوان وفروغ

 

و...چهارپاره سرا ي خوبي باشن.چون اساسا اونها با تجربه كردن چهار

 

پاره و مستزاد و رسيدن به كمبودهاي اين دو اومدن سراغ جريان نيمايي.

 

بنابراين كاملا طبيعيه كه نه تنها چهار پاره كه نيما حتي قطعه هم داشته

 

باشه. قصيده هم داره نيما، ولي غزل نه.

 

مي دونيم كه غزل وقصيده به لحاظ شكل هندسي مثل همند ولي آخرين

 

نمونه هاي قصيده بر مي گرده به قرن هشت و نه هجري و يه چند تايي

 

قصيده در دوره بازگشت كه نشخوار همه جور چيز تجربه شده درگذشته

 

بود و امروز حتي اسمي ازش برده نميشه. ولي غزل كه تنها افتراق اون

 

با قصيده درماهيت تغزليشه ، موند و تبديل شد به يه جزيره در ادبيات

 

فارسی که هنوزهم مثل برمودا رازآميزه و فرو كشنده، ونسبت به بقيه

 

ولايات وايالات ادبي خود مختار عمل ميكنه...

 

البته كاملا  طبيعيه كه  به خاطر همين  ويژگي ، غرل نتونه به خيلي از

 

حوزه ها وارد بشه ولي در حوزه اي كه حوزه اختصاصي وملك طلق

 

اون بوده(تغزل)چنان منحصر به فرد بوده كه جايگاهش روتا الان هم

 

از دست نداده...

 

يه مثال تصويري اومد تو ذهنم : يه زماني براي آب خوردن مردم از

 

مشك استفاده ميكردن. بعد كه ابزار ها تكامل پيدا كردن وكوزه وقدح و

 

ليوان اومد ،ابزار هاي قبلي رفت توي موزه ولي تو همه ي اين دوره ها

 

از دوران باستان گرفته تا الآن، خيلي وقت ها هست كه ميريم كنار خود

 

چشمه زانو ميزنيم و خيلي غريزي با دست ودهن ازچشمه آب مي نوشيم

 

( آقاي نصري، حتمن ميدونين كنار چشمه دمر دراز كشيدن وآب خوردن

 

چه كيفي ميده!!!)

 

قصدم گفتن يه مثال كليشه شده نيست ولي فكر ميكنم كه غزل اگرچه يه

 

قالب هم هست اما مثل اونهاي ديگه فقط يه قالب نيست...يه جور چشمه

 

است كه تغزل ازش ميجوشه...

صحبت ها و درس هاتون رو مشتاقانه دنبال ميكنم. منتظرم.

حامد رمضاني

 

 

 

 

 

 برزویه  فرخ سیر

 

با سلام خدمت جناب نصری

۱- آیا منظوراز تحلیل در زمانی برخورد با متن (نه اثر) در نقطه تاریخ تولد خود می باشد؟ یعنی به عنوان  مخاطب در زمان به عقب حرکت نموده و متن را در محدوده زمانی - مکانی سرایشش مورد تحلیل و بررسی قرار دهیم؟

اگر جواب مثبت است آیا این امر امکان پذیر می باشد؟ درواقع برای این گونه تحلیلی نیاز به ۲ اتفاق ، اول در حوزه زمان و دوم در حوزه هستی شناختی می باشیم .

اگر به زمان به عنوان مفهومی خطی معتقد باشیم وهمچون جان تیلور برای حرکت جهان معتقد به نوعی دالان زمانی باشیم، بلی، می توان به راحتی در نقطه ای از این دالان ایستاد وبه عقب برگشت. اما به راستی در این مفهوم خطی زمان، آخرین نقطه زمان حال، درکجای این جهان در حال زندگی است؟ آیا چنین برخوردی با زمان برخوردی فریزر شده برای سرنوشت محتوم متون مختلف نیست؟

از طرفی دیگر شعر در لحظه اتفاق می افتد،اما این " لحظه " لحظه ای در زمان نیست، بلکه لحظه ای در منطق است و شاعر با دست بردن در این منطق باعث ایجاد حساسیت و کنش در تمام امکانات جامعه می شود. بنابراین با این تعریف در حوزه هستی شناختی نیز برای تحلیال در زمانی باید به افقی وتحد با متن دست پیدا نمود. افقی واحد در حوزه معناشناختی و روش شناختی. آیا به اعتقاد شما می توان به چنین افق واحدی با حافظ یا شکسپیر درحوزه معناشناختی و روش شناختی دست یافت ؟

امروز می دانیم که مفاهیم علمی ای مثل جرم، وزن، سرعت و... که دانشمندی در قرن ۱۸ به کار می برده مفهومی بسیار متفاوت برای دانشمند قرن ۲۱ پیدا کرده است. درواقع مفهوم جرم در قرن ۲۱ با مفهوم جرم در قرن ۱۸ متفاوت شده است، حال در حوزه ادبیات مسئله بسیار پیچیده تر خواهد بود.

آیا می  توان به ادغام افق ها (نه نزدیک شدن افق ها) امیدوار بود؟ وبعد اگر هم چنین امکان ناپذیری  امکان پذیر شد، آیا چنین افقی دارای ارزش زیبایی شناختی بیشتری نسبت به سایر افق هاست؟ آیا هنوز به وجود سایه مقتدر بر متن و امکان بازگشت مولف به متن اعتقاد داریم؟ یا مولف را تنها فیگوری مدرن می دانیم برآمده از ساختارهای ایدئولوژیک جوامع مدرن وهمچون بارت و فوکو به مولف بنیادین یا غیبت مولف معتقد شده ایم؟

و باز سوالم را تکرار می کنم : آیا اصولاْ امکان تحلیل در زمانی وجود دارد؟

۲- اگر منظور از تحلیل همزمانی، برخورد با متن به عنوان بخشی از تولیدات کل جامعه مولف که به صورت موازی و عرضی در ارتباطند، می باشد در واقع می توان گفت که تمام متون خود نوعی تحلیل همزمانی هستند. با توجه به تئوری بینا متنیت ژولیا کریسته وا و رولان بارت تمام متون را می توان حاصل نوعی دیالوگ درون متنی و بیرون متنی دانست، که به صورت خودآگاه و ناخودآگاه، بین متن و تمام ادبیات جهان اتفاق می افتد. به عبارتی هر متن مصادره کننده تمام امکاناتی است که وجود داشته و ارائه آن در ساخت های جدید می باشد که این امر تنها بوسیله متنی می تواند اتفاق بیفتد که دارای نوعی تحلیل همزمانی در خودآگاه و ناخودآگاه خود بوده باشد. به معنای دیگر در ابتدای تمامی سطرها دونقطه(:) علامت نقل قول وجود دارد. اما مولف به قول بورخس با داشتن نوعی دقت جادویی کاری می کند که مخاطب به وجود این علامت پی نبرد که اتفاقا در آثار بورخس چه در حوزه نقد و چه در حوزه تالیف شاهد نوعی تحلیل همزمانی هستیم که به بهترین نحو انجام گرفته است.

به اعتقاد من این نوع برخورد با متن و زمان یکی از مهم ترین ویژگی های نگاه پست مدرن می باشد که به گفته " لری مک کافری " این عدم برخورد خطی با زبان ومتن باعث شده که پست مدرنیسم هم از طرف لیبرال ها و هم از طرف چپ ها متهم به تاریخ گریزی و عدم توجه به آن شود.

تحلیل همزمانی نوعی قابلیت در مخاطب است که می تواند در برابر تمام متون، چه کلاسیک و چه امروزی، انجام شود و ربطی به متن به عنوان ویژگی ذاتی اش ندارد. در واقع اینجاست که می توانیم " اراده معطوف به خواندن مخاطب" را جایگزین "اراده معطوف به قدرت" نیچه نمائیم.

۳- جناب نصری، شما اشاره نموده اید که : " آن درزمانی وهمزمانی و این ماقبل سوسوری و رولان بارتی حدودا یک معنا می دهد." می خواستم بدانم آیا تحلیل من درست است؟

درک ماقبل سوسوری از زبان به عنوان  ابزاری برای انتقال مفاهیم، که از مجموعه واژگان تشکیل شده و هریک از این واژگان به صورت ازلی - ابدی نشانگر یک مصداق خارجی هستند، به عبارتی زبان به عنوان سیستم معنازایی بسته، منفعل وغیرکنشگر، زبانی است که در تحلیل در زمانی مورد استفاده قرار می گیرد ویا نگاهی از نوع تحلیل درزمانی برای بیان خود به چنین زبانی نیاز دارد. زیرا تحلیل در زمانی دیالوگ با متن نیست بلکه درواقع نوعی پذیرش متن  واقتدارپذیری است. دیالوگ زمانی معنا میدهد که شما از موضع هستی شناختی خود با موضع هستی شنا ختی متن برخورد کرده ودر فضای خالی که طبیعتا بین این دو موضع وجود دارد، ایجاد پایگان هستی شناختی جدید کنید. مارک آلن میگوید: " شاعران بزرگ ما دیگر خواننده ندارند، معتاد دارند " واین بلایی است که ما بر سر بزرگان خود آورده ایم و ببه جای گفتگو با آنها تنها بیننده آنها شده ایم.

در واقع انسان امروزی با توجه به یافته های علمی مثل نظریه نسبیت، اصل عدم قطعیت و یافته های فلسفی کانت، ویتگنشتاین، اگزیستانسیالیست ها و همچنین سینما وتلویزیون و... دیگر نمی تواند نگاه قاطعی به جهان داشته باشد و طبیعتا چنیت انسانی نمی خواهد که برای بیان خود از زبانی اقتدارگرا استفاده کند.  نگاه "مابعد سوسوری ،بارتی" به زبان به عنوان یک دستگاه نشانه شناسیک و جانشین ساختن رابطه سه وجهی دال- نشانه- مدلول  به جای رابطه دو وجهی  واژه - مفهوم ، بیانگر این امر است.

در این نگاه پل متحرکی بین دال و مدلول قرار می گیرد به نام نشانه که بر اساس شناسنامه متن می تواند زاویه اش را تغییر دهد و یا اساسا جا به جا شود. در این حالت زبان تبدیل به کنشگری فعال می شود که می تواند بر اساس "هستی شناسی" ، " معناشناسی" و " روش شناسی" مولف ، خود را برجسته نماید واین شاید همان متزلزل کردن معنای جهان بوسیله نوشتن باشد که مورد نظربارت بود.  در این حالت زبان تبدیل می شود به دستگاهی پر از نشانه زبان شناسی تهی که بر اساس موقعیت متن این نشانه ها معنا می گیرند. همان طورکه باختین معتقد است معنا را فقط در مناسبات میان افراد می توان ساخت و معنا فقط در مکالمه ایجاد می شود. بنابراین فکر می کنم تحلیل "همزمانی" تنها در سایه چنین نگاهی به زبان امکان پذیر است. زیرا اگر نتوانیم نشانه ها را از معنا های قبلی تهی کنیم ، در این صورت نخواهیم توانست از موضع خود نشانه ها را به صورت جدیدی معنادار کنیم. انسانی که حقیقت برای او امری یافتنی نیست بلکه ساختنی است نیاز به چنین زبان و نگاهی به آن دارد. نگاه بارتی به زبان برای مولف امکان ایجاد تعارضات درون متنی و بیرون متنی  بین متن و تاریخ(زمان) را فراهم می کند بدون اینکه ساخت اثر دچار مشکل شود.

تحلیل در زمانی - اگر امکان پذیر باشد ـ در بهترین حالتش تحلیل سترونی است زیرا تنها می تواند انتقال دهنده معنا باشد نه تولید کننده معنا. که شاید برای یک مورخ یا در حوزه نقد های روان شناختی و جامعه شتاختی کارایی داشته باشد ولی پیوند هنرمند با گذشته که تنها پیوند زیست شناسانه نیست. بنابراین متنی نیز در سایه تحلیل درزمانی از نو نوشته نمی شود بلکه تکرار می شود. داشتن یک نگاه انتقادی و دیالکتیکی از طریق تحلیل در زمانی و با استفاده از زبان ماقبل سوسوری امکان پذیر نمی باشد.

                                                                ۱۹/۶/۸۶   برزویه  فرخ سیر

 

 

نویسنده: شاعری که از آقای فرخ سیر میترسد
 
میخواهم سوالی را مطرح کنم در تصدیق تحلیل در زمانی و اهمیت ان در درک خلاقیت شاعرانه:
ایا اشعار نوی شاعران پس از نیما همان شوری را برانگیخت که اشعار نوی خود او؟ شاید بگویید بله و حتی برتر از ان، اما مسلما تصدیق خواهید کرد که شوری نه از ان دست.
بر سر نیما چه بلایی خواهد امد اگر زمان سرایش اشعارش را در نظر نگیریم؟ بر سر پدر شعر نو؟
نیما شاعر نو سرای بلامنازع زمان خود بود .با بیقدر کردن تحلیل در زمانی، این میراث عظیم ادبیست که بیقدر میشود. چطور است اشعار عظیم نیما را تنها به دیالوگی بین مخاطب و او تقلیل دهیم این خوانش رمانتیک ناممکن نمینماید؟ چرا. مسلما درک کاملی بین انسانها وجود ندارد.و یا بدتر از ان چطور است نیما را به کناری نهیم و به خود اجازه دهیم شعر او را هر طور دلمان خواست بخوانیم و تفسیر کنیم. شما بعنوان یک تحلیلگر هیچ حقی در تولید و چسباندن معنا به اثر ندارید.چه، اگر شاعر میدانست چه معناهایی از اثرش خوانده خواهد شد هرگز دست به قلم نمیبرد. و افسوس افسوس که این دست بردنها در اثر چه تحمیلگرانه و دیکتاتور مابانه است. تنها دیکتاتور هنری، اثر هنری است و تنها اوست که حق دارد خود را به مخاطب تحمیل کند. باید بگویم حتی سمبلها نیز در طول تاریخ هرگز مدلولهای متفاوتی نداشته اند تا بشود ازادانه از انها برداشت خود را داشت.
شعر باید هر چه عینی تر خوانده شود. شعر به معنای دیالوگ و انتقال مفاهیم نیست. شعر سخن ماه و سال و قرن انسانهاست، تنها به گونه ای زیباتر. شعر را و هر اثر دیگری را تنها از جنبه ی زیبایی شناختیست که میتوان تحلیل کرد و زیبایی را جز با تحلیل در زمانی نمیتوان بطور کامل درک کرد. چرا که ما در معرض بسیاری تبلیغات و عاداتیم که درکمان از زیبایی را بمرور زمان از ما میگیرند. زمان قاتل بخشی عظیم از زیبایی هنری ماست.
 
 
 

 

تیرداد نصری

 

يادداشت من در مورد خواندن در زمانی – خواندن همزمانی

 

 

ميداني كه يكي از مهمترين نكات ، ساده تركردن مباحث پيچيده است .

 

 

به عنوان مثال :

 

درادبيات معاصر  ،‌وقتي قرارباشد دانش متخصصين دانشگاهي و كل اگاهيشان از مسايل مربوط به شعررا به شكلي خلاصه تر (ودرنتيجه ، به شكل وسيعتري )  منتقل كنند ، كل صور خيال شعر  از قبيل انواع استعارات   (وتعريف تك تك انها در كل جهان را )خواندند و بنيانهاي تمامي انها را با هم سنجيدند / كل صورخيالهاي غير استعاري  وبنيانهاي انها را .............. وگفتند  :دو نوع اساسي  ي  خيال بيشتر نداريم  : يا ان صورخيال جزو خانواده ي استعاره هستند ....يا جزو مجاز مرسل .

 

اولي بر بنيان شباهت قرار دارد (با حذف ا بزار علني ي شباهت )