فريد الدين عطار
روزگاري شد كه تا شد بي شكي
من تويي و تو مني، هردو يكي
تو مني يا من توام، چند از دويي
يا توام من، يا تو من، يا تو تويي
چون تو من باشي و من تو بر دوام
هردو تن باشيم يك تن، والسلام
چون "دويي" برجاست درشركت بتافت
چون "دويي" برخاست توحيدت بيافت
تو دراو گم گرد، توحيد اين بود
گم شدن، گم كن، كه تفريد اين بود
حمیده شیردل
رفتم عاشق شوم که برگشتی، رفتم عاشق شدم ولی این بار
بی تو روز های من پر شد ازستاره، پشت بام، از سیگار
هی شلوغ می شود دلم هرشب، توهنوز هم ورود ممنوعی
پشت این مثلث قرمز گرمم از تو، از گریه، از دیوار
هی خیال می کنم که نقاشم عکس جنگ می کشم که برگردی
اینطرف سرزمین من پراز خون است، آنطرف تویی سردار
حجم بغض من سنگین تر شد وحس کردم چیزی ازخودم سررفت
یک دقیقه برگشتی، یک دقیقه پیش از من، یک دقیقه از آوار
مثل بمب دستی شد واژه های من یعنی : انفجار نزدیک است
باید ازشعر من فراری شد...
ده... نه... هشت... هفت... شش... پنج... چهار.......
حامد رمضانی (...ازآنروزها)
آن همسفر ای کاش تأ مل می کرد
این عابر خسته را تحمل می کرد
وقت گذر از فاصله دستا نش را
بر راه میان من و ما پل می کرد
***
از آبی بی کرانه برمی گشتند
بر ساحلی از ترانه برمی گشتند
با قایق شعر تا غزل می راندند
وقتی که به سوی خانه برمی گشتند
***
شب بود، طلوع داشت پیدا می شد
یک رازمگوی داشت رسوا می شد
خورشید که از کرانه بالا می رفت
خون بود که قطره قطره دریا می شد
